|
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
|
||
|
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات |
آن روز صبح هم مثل همیشه در فکرو رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد . ![]()
وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت . ![]()
دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد یک جفت کفش قرمز بود !
چشمان دخترک لبریز از شادی شد ، ولی افسوس ....
او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد . ![]()
![]()
دست از شهریاری برداشت همراه برادر راهی کوه و بیابان شدند . چند روز بعد به ساحل عمان رفتند و در جزیره کوچکی شاهد خیانت زن دیگری که معشوقه دیو هولناکی بود شدند ، گفتند حقا که محنت دیو بیش از محنت ماست . این بود که به شهر خود بازگشتند شاه زمان زندگی مجردی د رپیش گرفت ولی شهرباز که کینه عظیمی نسبت به جنس زن پیدا کرده بود هر شب زنی می گرفت و فردا صبح می کشت . بدین سان نسل دختران را بر می کند .![]()
روزی شهرزاد دختر وزیر به پدر گفت مرا به عقد شاه در بیاور یا من هم کشته می شوم و یا دختران شهر را نجات می دهم . در شب زفاف خواهر کوچک خود را با خود برد . سپرده بود که شب از او تقاضای قصه گویی کند . شهرزاد داستانی را شروع کرد ولی هنگام صبح داستان ناتمام ماند . شاه که خوشش آمده بود پیش خود گفت امروز نمی کشم تا فردا شب بقیه داستان را نیز بشنوم و صبح بعد بکشم . بدین سان این قصه گویی هزار و یک شب طول کشید و شاه دید که دارای فرزندانی شد واز طرفی تصمیمش عوض شده . ![]()
منبع : سايت عصر ايران
« هر سد و مانعی می تواند بخت و اقبالی برای تغییر زندگی انسان باشد.»
« حالا شما از فردا هر سنگی رو دیدید نمی خواد زیرشو برید نگاه کنید چون هیچی زیرش نیست حاکمای شهر ما سکه و طلا زیر سنگ برا ی ما نمی زارن اگه هم زیر سنگ سکه دیدید برش ندارین چون می گیرنتون می برن بهتون چند سال آب خنک می دن از ما گفتن بود تصمیم با خودتونه . »![]()
ببخشید آقا من قرار مهمی دارم ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه ؟
مرد روی زمین گفت : بله شما در ارتفاع حدودا شش متری در طول جغرافیای .... و عرض جغرافیای ....... هستید .
- شما باید مهندس باشید .
- بله از کجا فهمیدید .؟
- چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا دقیق بود ولی به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه ؟
- شماهم باید مدیر باشید .
- بله از کجا فهمیدید ؟
- چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید .قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد.
وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.
در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.
شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟![]()
استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی .
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .
استاد پرسید : چه آوردی ؟
و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید کندن پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندم زار رفتم . ![]()
استاد گفت : عشق یعنی همین !![]()
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
استاد گفت : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی .
شااگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . ![]()
استاد پرسید که شاگرد را چه شد . و او درجواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم .
استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین !
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
«راستم مي گه اين خيلي مهمه كه آدم چطوري حرفش رو بزنه و از طرف مقابلش چطوري يه درخواستي رو بكنه من كه باهاش موافقم شما رو نمي دونم . »
منبع :عصرايران
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله ی سختی گرفت و بستری شد .![]()
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش ار درد چشم خود نالید . ![]()
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند . مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و ار درد چشم می نالید .
موعد عروسی فرا رسید . زن نگران صورت خود بود که آبله آن را از شکل انداخته و شوهرش هم که کور شده بود.
مردم می گفتند : چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد .
20 سال بعد زن از دنیا رفت ، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش راگشود .
همه تعجب کردند . مرد گفت : من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم . ![]()
«ولی اینا همش مال تو کتاباس من که فکر نمی کنم تو این دوره زمونه همچین مردای هم باشن نمی دونم شاید هم باشن .» ![]()
همسرش نگاهی به اوکرد اما چیزی نگفت .
هر بار که زن همسایه لباس های شسته شده اش را برای خشک شدن آویزان می کرد زن جوان همان حرفها را تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت :« یاد گرفته چطور لباس بشوید . ماند ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده .»
شوهرش پاسخ داد : من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره های مان را تمیز کردم همین .
«چرا ما همیشه فکرمی کنیم اشتباه از دیگرانه نه خود ما ؟»![]()
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
نقل از سایت عصر ایران
پسر یک سبزی فروش بعد از سال ها درس خواندن سرانجام از دانشگاه فارغ التحصیل شد و چون کار ییدا نکرد در مغازه پدرش مشغول به کار شد . روزی سبزی فروش از پسرش پرسید : تو در این سال ها چه یاد گرفتی ؟
پسر شروع کرد به شمردن درس هایی که یاد گرفته بود و پدر با حوصله تمام حرف های پسر را گوش کرد.
وقتی صحبت های پسر به پایان رسید پدر پرسید : این همه چیز یاد گرفتی آیا می توانی آنها را به بازار ببری و یک نان سنگک بخری !![]()
پسر جوابی نداشت . می دانید چرا ؟ چون دانش او به پول نزدیک نشده بود و در همان ذهن او مدفون گشته بود .
به یاد آورید لحظه ای که چندان دور نیست و از شما حتما سوال خواهد شد که آیا با همه دانشی که آموخته اید می توانید نان سنگکی برای خود بخرید ؟فقط با پرداختن به درس و غافل شدن از کاربرد عملی دانشی که می آموزید جوابی برای این سوال نخواهید داشت .
مردی در نور کم غروب زن سالخورده یی را دید که در کنار جاده درمانده و منتظر بود . در آن نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد جلوی مرسدس زن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد . در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند . زن با خود گفت : مبادا این مرد بخواهد به من صدمه یی بزند ؟ ظاهرش که بی خطر نبود فقیر و گرسنه هم به نظر می رسید . مرد زن را که در بیرون از ماشینش در سرما بود دید و متوجه آثار ترس در او شد ، گفت : خانم من آمده ام به شما کمک کنم . بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرمتر است . اسم من برایان اندرسون است .
فقط لاستیک اتوموبیلش پنچر شده بود اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت بود . برایان در مدت کوتاه یلاستیک را عوض کرد . زن گفت که اهل سنت لوئیس است و عبوری از آنجا می گذشته . تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود . از او پرسید چه مبلغی بپردازد ؟ هر مبلغی می گفت می پرداخت چون اگر او کمکش نمی کرد هر اتفاقی ممکن بود بیفتد . برایان معمولا برای دستمزدش تامل نمی کرد اما این بار برای دریافت مزد کار نکرده بود برای کمک به یک نیازمند این کار را کرده بود . او به خانم گفته اگر واقعا می خواهد مزد او را بدهد دفعه ی بعد که نیازمندی را دید به او کمک کند و افزود : آن وقت از من هم یادی کنید .
خانم سوار اتومبیلش شد و رفت . چند کیلومتر جلوتر کافه یی دید . به آن کافه رفت تا چیزی بخورد . پیشخدمت زن پیش آمد او همیشه لبخند شیرینی بر لب داشت . لبخند ی که صبح تا شب سر پا بودن هم نتوانست بود محوش کند . آن خانم دید که پیشخدمت حامله است با این حال نگذاشته بود که فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد . آنگاه به یاد برایان افتاد . وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد صورت حساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت . پیشخدمت رفت تا بقیه ی پول را بیاورد اما وقتی برگشت آن خانم رفته بود .
پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت بعد متوجه شد چیزی روی دستمال سفره نوشته شده با خواندن آن اشک از چشمانش سرازیر شد. « لازم نیست چیزی به من برگردانی من هم در چنین وضعی قرار داشتم . شخصی به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم . اگر واقعا می خواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن و نگذار این زنجیر عشق همین جا به تو ختم شود . » زیر دستمال چهار صد دلار دیگر هم بود . آن شب او به آن نوشته و پول فکر کرد . آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز داشتند .
بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد . شوهرش هم خیلی نگران بود . همان طور که کنارشوهرش نشسته بود آهسته در گوشش گفت « همه چیز درست می شه برایان اندرسون دوست دارم . » ![]()
منبع :هفت روز زندگی
از پشت پرده رفتنش را می پایید . مثل همیشه برای رفتن به سر کارش عجله داشت و همین که پا از در حیاط بیرون گذاشت او پرده را انداخت و به اتاقش رفت . هنوز خواب بود و پستانک صورتی اش را از دیروز به دهان داشت . به آرامی او را از سر جایش بلند کرد . اما خوابش آنقدر سبک بود که پلک چشمان سبز رنگش تکانی خورد و بیدار شد . موهای مجعد طلایی اش شلخته و نامرتب ریخته بود بود توی صورتش . اول از همه پوشک و لباس هایش را عوض کرد آخر بد جوری خرابکاری کرده بود . وقت غذا دادنش که شد پیشبند کوچک سفید رنگی برایش بست و کمی از سوپ گرم شده دیشب را به خوردش داد . اما او مدام گریه می کرد . بهانه پستانک را می گرفت . حالا سیر و تمیز بود و باید می خوابید بغلش کرد . پلک هایش به آرامی هم آمد و او به خواب رفت . او را توی تخت خودش گذااشت . حالا می توانست به کارهایش برسد . اول غذایی برای نهار گذاشت و پس از آن لباس های او را توی ماشین لباس شویی انداخت و آخر سر هم ظرف غدایش را شست و پس از ساعت ها کار به اتاقش برگشت تا کنار او چرتی بزند . اما همین که صدای چرخیدن کلیدی را توی قفل در حیاط شنید به سرعت برق عروسک را از روی تخت برداشت و سرجایش توی کشوی لباس هایش گذاشت . زیرا هرگز نمی خواست شوهرش را ناراحت کند . ![]()
« آخه چرا اونا نمی تونستن یه نی نی داشته باشن
خدایا بهشون یه کوچولو بده دیگه
»
زینب عباسی
شیوانا همراه تعدادی از شاگردانش به قصد دیدن از مدرسه ای در بالای کوهستان به راه افتادند . بعد از چند روز راهپیمایی به روستایی رسیدند که مردی کنار جاده نشسته بود وبه رهگذران به رایگان شربت و نوشیدنی داغ می داد و در مقابل از کسانی که از ارتفاعات می آمدند در مورد آب و هوا و اوضاع روستاهای بالادست سوال می کرد.
یک از شاگردان شیوانا با خنده گفت : عجب مرد ساده لوحی است ! سرمایه خود را به رایگان به دیگران می دهد و در مقابل فقط از آنها خبر می ستاند . شیوانا تبسمی کرد و هیچ نگفت و به راه خود به سمت قله ادامه داد. دو هفته بعد از همان مسیر شیوانا و شاگردانش برگشتند و دوباره به همان روستا رسیدند. باز همان مرد رادیدند که به رهگذران شربت و نوشیدنی داغ می دهد و از اوضاع جوی روستاهای بالادست سوال می کند . شیوانا کنار مرد روی سنگی نشست و از او پرسید : این سوالات که می پرسی به چه دردت می خورد ؟
مرد روستایی گفت : وقتی در روستاهای بالادست باران می آید اینجا در پای کوه سیلاب به پا می شود . من هر روز از رهگذران در مورد وضعیت آب و هوا سوال می کنم تا بتوانم از این سیلاب زمین های کشاورزی ام را سیراب کنم و از آسیب های سیل در امان بمانم . آب انبارها و حوضچه ها را هم از همین سیلاب ها پرکنم . در این روستا خانواده ما ثروتمندترین است و دلیلش هم فقط اطلاعاتی است که از رهگذران می گیرم این اطلاعات آنقدر ارزش دارد که اگر به همه شربت و نوشیدنی بدهم باز هم ارزش آن را پرداخت نکرده ام .
شیوانا نفسی عمیق کشید و به آن شاگردی که قبل از این مرد روستایی را ساده لوح خوانده بود گفت : او سرمایه خود را به رایگان به دیگران نمی دهد . او هنر تبدیل خبر به ثروت را پیدا کرده است . شربت و نوشیدنی باعث می شود افراد ساده نگر فکر کنند او در حال از دست دادن ثروت خود است . اما اگر خوب دقت می کردید می توانستید بفهمید که او در حال به دست آوردن یک ثروت بسیار گرانبهاتر است . هر وقت در زندگی با این قبیل اتفاقات مواجه شدید که به نظر شما فهمیدنش خیلی ساده است و تعجب کردید چرا شخصی که مرتکب آن می شود مساله ای به این سادگی را نمی فهمد بلافاصله سکوت کنید و بیندیشید که شاید او هم مثل شما می فهمد اما نکته دیگری را می بیند که شما از دیدن آن غافل هستید .
(( وقتی چیزی بیش ار حد ساده و قابل فهم است هشیار باشید که مبادا این سادگی باعث شود شما از دیدن نکته اصلی غافل شوید .))
منبع : مجله موفقیت
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و در آمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد . این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود . هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده ی بهینه سازی و ورود به بازار شود . در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره ی آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است . آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به ا طلاع پیرمرد رساند ه شود . پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که او در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند . پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت : پسر تو اینجایی ؟ می بینی چقدر زیباست ! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی حیرت آور است . من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجودآمده است . خدای من خیلی زیباست ! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره ی زیبا را می دید . کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره ی زیبایی را خواهد داشت . نظر تو چیست ؟ پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی ؟ چطور می توانی من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای ؟ پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید . ماموران هم که تمام تلاش شان را می کنند . در این لحظه بهترین کار لذدت بردن از منظره ی است که دیگر تکرار نمی شود . در مورد آزمایشگاه و بازسازی از فردا فکر می کنیم . الان موقع این کار نیست . به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت .
توماس ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان کرد . وی گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد .
استاد فیزیک در دانشگاه داشت درمورد یک مفهوم بسیار پیچیده فیزیک به دانشجویان توضیح می داد . یکی از دانشجویان صحبت های استاد را قطع کرد و پرسید : یاد گرفتن این مطالب چه فایده ی دارد ؟ استاد گفت ک جان انسان ها را نجات می دهد و درسش را ادامه داد . چند دقیقه بعد آن دانشجو دوباره حرف استاد را قطع کرد و گفت : فیزیک چگونه جان انسان ها را نجات می دهد ؟ استاد مدتی به آن دانشجو خیره شد و بعد گفت : فیزیک جان انسان ها را نجات می دهد چون باعث می شود نادان ها به دانشکده ی پزشکی نروند . ![]()
روزی مرد بیکاری در جست و جوی کار به عنوان نظاتچی به شرکت مایکروسافت رفت .
مدیر منابع انسانی با او مصاحبه کرد و سپس برای گرفتتن تست او را به شستن زمین گمارد . پس از اتمام کار مدیر او را استخدام کرد و به او گفت : تو استخدام شدی . آدرس پست الکترونیکی ات را به من بده تا فرم تقاضانامه و همین طور تاریخ شروع به کار را برایت بفرستم .
مرد جواب داد : اما من کامپیوتر و پست الکترونیکی ندارم . ![]()
مدیر منابع انسانی پاسخ داد : در این صورت متاسفم . در دنیای امروز چنان چه پست الکترونیکی نداشته باشی به این معنی است که اصلا وجود نداری و کسی که وجود ندارد چطور می تواند شغلی دااشته باشد .
مرد مایوس و ناامید از آنجا خارج شد . نمی دانست با تنها دارایی ته جیبش که فقط 10 دلار بود چه کند . با خود فکری کرد و تصمیم گرفت به سوپر مارکت رفت و به اندازه 10 دلار گوجه فرنگی بخرد . سپس خانه به خانه گوجه فرنگی ها را در کمتر از 2 ساعت فروخت و موفق شد دارایش را دوبرابر کند . آن روز 3 بار این کار را انجام داد و با 60 دلار به خانه بازگشت . در نتیجه مرد متوجه شد که به این طریق نیز می تواند امرارمعاش کند . از آن پس صبح ها زودتر از منزل بیرون می رفت و شب ها دیرتر باز می گشت . به این ترتیب سرمایه اش هر روز 2 یا 3 برابر می شد. در مدت کوتاهی یک گاری خرید سپس یک وانت و بعد از آن تعدادی وسایط نقلیه مخصوص این کار خریداری کرد . سال ها گذشت . آن مرد به یکی از بزرگترین خرده فوش های مواد غدایی در آمریکا تبدیل شد . بنابراین تصمیم گرفت برای آینده خود و خانواده اش برنامه ریزی کند و فکر کرد بهتر است از یک بیمه عمر استفاده کند . به این خاطر به یکی از دفاتر بیمه تلفن کرد و یکی از طرح های آن را انتخاب کرد . پس از پایان مکالمه بیمه گر آدرس پست الکترونیکی او را جویا شد .
مرد در پاسخ گفت : من پست الکترونیکی ندارم .
بیمه گر با کنجکاوی تمام گفت : خدای من شما پست الکترونیکی ندارید و با این وجود موفق شده اید چنین پیشرفتی کنید . آیا می توانید تصور کنید اگر یک آدرس الکترونیکی داشتید چه کارهایی که می توانستید بکنید ؟
مرد اندکی تامل کرد و سپس جواب داد بله ، احتمالا الان نظافتچی شرکت مایکروسافت بودم ! ![]()
منبع : مجله موفقیت
گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی ازاساتید مجرب خود رفتند . بحث جمعی از آنها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی ، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گرانقیمت بودند بازگشت . سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند . پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت : اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده اید که همگی قهوه خوری های گرانقیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند را در سینی باقی مانده اند . البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است . سرچشمه ی همه ی مشکلات و استرس های شما هم همین است . شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید . قصد اصلی همه ی شما نوشیدن قهوه است. اما آگاهانه قهوه خوری بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آنچه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید . به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد ، شغل ، پول ، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند . آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت . گاهی آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه ی قهوه ی موجود درآن را نمی فهمیم . پس دوستان من حواس تان به فنجان ها پرت نشود به جای آن ازنوشیدن قهوه ی خود لذت ببرید .
«شمابا یه قهوه موافقید ، راستی شما قهوتونو تلخ می خورید یا شیرین ؟ من که شیرین شما چی ؟ »![]()
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی می یفته توی یه چاه بدون آب . ![]()
کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از توی چاه بیرون بیاره .
برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیره و زیاد زجر نکشه .« حیونکی » ![]()
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی می کرد بره روی خاکها، روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا اومدن ادامه داد . تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .« حالا بگین الاغ هیچی نمی فهمه »
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما دو انتخاب داریم اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود .
منبع : مجله هفت روز زندگی
« دقیقا مثل ایران خودمون می مونه مگه نه .»![]()
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینانش کمک می گرفت ، راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت . انیشتین سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد . یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید : چه کسی احساس خستگی می کند ؟ راننده اش پیشنهاد داد آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند سپس انیشتین به عنوان راننده او را به خانه باز گرداند . شیاهت نداشتن آنها مساله خاصی نبود . انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد . او قبول کرد اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سئوالات سختی از راننداش پرسیده شود او چه پاسخی خواهد داد . به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد . دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سئوالات خود کردند . در این حین راننده باهوش گفت : سئوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید . سپس انیشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سئوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد .
مردی در هنگام رانندگی درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد . هنگامی که سرگرم این کار بود ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد . مرد حیران مانده بود که چه کار کند . تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهرهای چرخ برود . در این حین یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود او را صدا زد و گفت : از سه چرخ دیگر ماشین از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با سه مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی . آن مرد اول توجهی به ان حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید بهتر است همین کار را بکند . پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست . هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت : خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی . پس چرا تو را در تیمارستان انداختند ؟ دیوانه لبخندی زد و گفت : من اینجا هستم چون دیوانه ام ، ولی احمق که نیستم . ![]()
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند .
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدن. ![]()
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردن به خوردن قورباغه ها . ![]()
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند . ![]()
عده ای از آن ها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند .
مارها بازگشتند و همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغه ها کردند .
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شدند که برای خورده شدن به دنیا آمده اند .
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ،اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان .![]()
« به یاد مرحوم منوچهر احترامی نویسنده دوران کودکیمان : داستان های حسنی نگو بلا بگو ، دزده و مرغ فلفلی و .......» روحش شاد . ![]()
مونچو جوان اهل چین که شغلش سنگ شکستن بود علی رغم اینکه بدنی سالم و توانی فوق العاده داشت اما همیشه از خدا گله مند بود « چرا من باید یک سنگ شکن ساده باشم ؟ » مونچو آنقدر ناشکری و گله کرد تا اینکه یک روز فرشته آرزوها به سراغش آمد و از او پرسید : هر آرزویی داری بگو » جوان آرزو کرد ثروتمند ترین مرد چین بشود و این اتفاق افتاد .. مونچو چند روز خوشحال بود اما مدام احساس می کرد از او قوی تر خورشید است پس آرزو کرد خورشید بشود که شد . مونچو حالا باور داشت که فرمانروای دنیاست اما یک روز که تکه ابری جلو او را گرفت آرزو کرد ابر بشود و شد تا به راحتی همه جا برود و گردش کند و... اما او همیشه از اینکه می دید کوههای بلند باعث تکه تکه شدنش می شوند دلخور بود و دوباره آرزو کرد به این ترتیب تبدیل شد به کوه مونچو تا چند وقت خوشحال بود تا اینکه یک روز متوجه شد جوانی سنگ شکن با پتک به جانش افتاده و دارد او را از بین می برد پس آرزو کرد که جا ی مرد جوان را بگیرد اما این بار فرشته نپذیرفت و گفت : « تو خودت ابتدا سنگ شکن بودی اما چون به سرنوشتت قانع نبودی تقدیر این گونه بود که خود به دست خود نابود شوی ...» و ضربه های پتک جوان خوشحال مونچو طماع را برای همیشه نابود کرد . ![]()
نویسنده : پائولو کوئیلو
کوزه گری هر روز صبح از رودخانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد . وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت دو کوزه همراهش بود که یکی از کوزه ها ترکی کوچک داشت . مقداری از آب آن خارج می شد . کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد . کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : چرا مرا دور نمی اندازی ؟ من با این ترک بدرد نمی خورم . کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم در مسیر برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن . کوزه آنها را دید و از قشنگی آنها تعریف کرد و گفت حالا منظورت چیست ؟ کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکرمی کنی داری روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است . کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم نقص من کار مهم تری انجام می داد ! ![]()
بعد از انقلاب یا قبل از انقلاب
وارد خانه که شد دید لامپ را عوض کرده ام خوشحال شد و کلی تشکر کرد که دیگر دارم مرد می شوم و از این حرفها . اما وقتی که گفتم که آن را از تعاونی دادگستری آورده اند از ناراحتی صورتش سرخ شد . بعد هم چراغ را خاموش کرد و لامپ را باز کرد و گفت : شما فکر می کنید پدرتان بعد از انقلاب با قبل از انقلاب تفاوت کرده است که گفته اید برایتان لامپ بیاورند . ![]()
« چی می شد اگه مسئولان کشور الانم همین طور بودن ؟ » ![]()
در زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود تمام خصوصیات انسانی دور هم جمع شده بودند و باهم زندگی می کردند و هیچ کدام بر دیگری برتر نبود. یک روز نشاط گفت : بیاید بازی کنیم مثلا قایم باشک !
دیوانگی فریاد زد : آره قبول من چشم می گذارم . چون کس دیگری توان و حوصله پیدا کردن دیوانگی را نداشت همه قبول کردند . دیوانگی چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد یک ... دو ... سه... همه به دنبال جایی بودند تا پنهان شوند . نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از خاک شد . ذکاوت به میان ابرها رفت و اصالت به بالای درخت . هوس به مرکز زمین به را افتاد ، دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت ! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق همه پنهان شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد : هفتاد و دو .. هفتاد و سه ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست کجا برود تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت بود . دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک می شد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست .
نوشته : آرتور پنین لوئیز
دیوید لوچ مشغول تزیین کاج سال نو بود که پسر همسایه هنگام بازی فوتبال با شوتی که زد باعث شد چند چراغ نئون کاج بسوزد ! دیوید بی معطلی به سراغ آقای مالندا پدر پسرک شیطان که یک وکیل معروف بود رفت و از او پرسید : آقای وکیل اگر بچه ای لامپهای کاج عید را بشکند قانونا پدرش نباید خسارت بدهد ؟ آقای مالندا گفت چرا و دیوید ماجرا را تعریف کرد و گفت : پس شما باید 150 دلار خسارت به من بدهید ! آقای وکیل سری تکان داد و گفت : حتما این کار را می کنم اما یادتان نرود که حق مشاوره وکالت من 200 دلار است پس 50 دلار به من بدهکارهستید ! ![]()
نوشته : کاستون موژه
|
|