|
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
|
||
|
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات |
عاشقم شد پیرمرد مرده شود !![]()
پای او شل بود و دندانی نداشت
چشمهایش هم کج و هم نیمه کور
روی هر قبری نشستم دیدمش
کم کمک آمد جلو آن لندهور
گفت هفتادو دو ساله روز و شب
می کند از توی قبرستان عبور
بوده ام اما مجرد تا به حال
شاید از روی غرض یا از غرور
دیدمت من را پسندیدی تو هم ![]()
پس در و تخته شود امروز جور
سکه چون ارزش ندارد توی قبر
مهریه ت یک لا کفن ، یک دانه گور!
هفت تا میت بشویم رایگان
از فک و فامیلتان ، نزدیک و دور
شیربهایت می شود با نرخ روز
سدر و کافور و کفن ، حد وفور
چون تفاهم هم مهم است این وسط
گاه گاهی مرده ای را هم بشور !
روزهایی راحتی از پخت و پز
جمعه شب ها می رسد کلی نذور!
در بهش زهرا برایت قبر خوب
نصف قیمت می کنم من جفت و جور
گر جوابت مثبت است افتاده ای
هفت شب جشن و عروسی و سرور
من بله گفتم به او با یک دلیل
چون که شوهر گیر می آید به زور!
یک عدد خرما دهان من گذاشت
با کفن روی سرم انداخت تور !
اشهدی خواند و همان جا روی قبر
عقد کرد آخر مرا آن مرده شور !![]()
معصومه پاکروان
سنگ سختی در میان دست آن پیکر تراش پیر می چرخید.
تیشه اش را در تن آن سنگ می کوبید
و با هر ذره ای ، سوئی رها می شد .
هوا پر از غباری بود ،
که هر دم ،بر سر و سیمای ن آن پیکر تراش خسته ، می بارید.
و اوبی آنکه برخود رنجه ای گیرد،
به شوق آفریدن خلق یک پیکر ،
صدای ضربه های تیشه را با جان پذیرا بود.
واینسان ، روزها طی شد .
بهار کار او دی شد.
وجودش از شعف پر شد .
دمی در پای آن بنشست .
نگاهش کرد.نگفت چیزی ،
ولی شاید به ذهنش این چنین آمد:
چه زیبا پیکری است ،این حاصل کارم .
من این تندیس را دوست می دارم
و در حال و هوای ، محو پیکر بود.
که دستی ، خلقتش انداخت ، نیمش کرد .
اشک داغی بر شیار گونه پیکر تراش پیر جاری شد.
همانجا ماند . لختی فکر کرد .
چرا افتاد؟ آخر یافت .
پیکر سازی و مسحور آن گشتن ،
نشان از بت پرستی هاست .
پرستش را سزای ،خالق جانبخش هستی هاست .
محمد کاظم سالمی
کفشهایم... کو ؟!
دم در چیزی نیست ،
لنگه کفش من اینجاها بود
زیر اندیشه این جاکفشی !
مادرم شاید دیشب کفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن
هیچ جای اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید .
کفش من کفشی بود کفشستان !
که به اندازه انگشتانم معنی داشت ...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت !
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از نبض خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود ....
جیب من باز غم فقدان هزار و صدو هشتاد وسه چوق
که پی کفش به کفاش محل خواهد داد
خواب در چشم ترش می شکند
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود
دوستان کفش پریشان مرا کشف کنید
کفش من می فهمید
که کجا باید رفت
که کجا باید خندید
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من دراین کله صبح
پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن نانوایی می گویند !
شاید آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم
... اما نه !
کفش هایم نیست !
کفشهایم .... کو ؟ !
|
|