|
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
|
||
|
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات |
مردی در هنگام رانندگی درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد . هنگامی که سرگرم این کار بود ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد . مرد حیران مانده بود که چه کار کند . تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهرهای چرخ برود . در این حین یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود او را صدا زد و گفت : از سه چرخ دیگر ماشین از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با سه مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی . آن مرد اول توجهی به ان حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید بهتر است همین کار را بکند . پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست . هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت : خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی . پس چرا تو را در تیمارستان انداختند ؟ دیوانه لبخندی زد و گفت : من اینجا هستم چون دیوانه ام ، ولی احمق که نیستم . ![]()
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند .
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدن. ![]()
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردن به خوردن قورباغه ها . ![]()
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند . ![]()
عده ای از آن ها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند .
مارها بازگشتند و همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغه ها کردند .
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شدند که برای خورده شدن به دنیا آمده اند .
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ،اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان .![]()
« به یاد مرحوم منوچهر احترامی نویسنده دوران کودکیمان : داستان های حسنی نگو بلا بگو ، دزده و مرغ فلفلی و .......» روحش شاد . ![]()
مونچو جوان اهل چین که شغلش سنگ شکستن بود علی رغم اینکه بدنی سالم و توانی فوق العاده داشت اما همیشه از خدا گله مند بود « چرا من باید یک سنگ شکن ساده باشم ؟ » مونچو آنقدر ناشکری و گله کرد تا اینکه یک روز فرشته آرزوها به سراغش آمد و از او پرسید : هر آرزویی داری بگو » جوان آرزو کرد ثروتمند ترین مرد چین بشود و این اتفاق افتاد .. مونچو چند روز خوشحال بود اما مدام احساس می کرد از او قوی تر خورشید است پس آرزو کرد خورشید بشود که شد . مونچو حالا باور داشت که فرمانروای دنیاست اما یک روز که تکه ابری جلو او را گرفت آرزو کرد ابر بشود و شد تا به راحتی همه جا برود و گردش کند و... اما او همیشه از اینکه می دید کوههای بلند باعث تکه تکه شدنش می شوند دلخور بود و دوباره آرزو کرد به این ترتیب تبدیل شد به کوه مونچو تا چند وقت خوشحال بود تا اینکه یک روز متوجه شد جوانی سنگ شکن با پتک به جانش افتاده و دارد او را از بین می برد پس آرزو کرد که جا ی مرد جوان را بگیرد اما این بار فرشته نپذیرفت و گفت : « تو خودت ابتدا سنگ شکن بودی اما چون به سرنوشتت قانع نبودی تقدیر این گونه بود که خود به دست خود نابود شوی ...» و ضربه های پتک جوان خوشحال مونچو طماع را برای همیشه نابود کرد . ![]()
نویسنده : پائولو کوئیلو
کوزه گری هر روز صبح از رودخانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد . وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت دو کوزه همراهش بود که یکی از کوزه ها ترکی کوچک داشت . مقداری از آب آن خارج می شد . کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد . کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : چرا مرا دور نمی اندازی ؟ من با این ترک بدرد نمی خورم . کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم در مسیر برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن . کوزه آنها را دید و از قشنگی آنها تعریف کرد و گفت حالا منظورت چیست ؟ کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکرمی کنی داری روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است . کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم نقص من کار مهم تری انجام می داد ! ![]()
|
|