تبليغاتX
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
 
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات
 

صادقانه جواب بدهید !

  •  به سمت خانه نامزدتان در حرکت هستید . دو راه برای رسید ن به آنجا پیش روی شماست . یکی راه مستقیم است که شما را خیلی زود به مقصد خواهد رساند اما خیلی خسته کننده است . راه دیگر خیلی طولانی تر از راه اول است اما جالب و سرگرم کننده است . و حوصله تان هم سر نخواهد رفت . شما کدام راه را برای رسیدن به نامزدتان انتخاب می کنید . ؟
  • در راه به دو بوته ی گل رز برخورد می کنید . یکی پر از گل های رز فرمز و دیگری پر از گل رز سفید است تصمیم می گیرید که 20 شاخه از این گل ها را برای نامزدتان بچینید این گل ها را می توانید از هر ترکیبی انتخاب کنید . حال بگویید چه تعدادی قرمز چه تعداد سفید یا اینکه همه را سفید و همه را قرمز انتخاب می کنید . ؟
  • سرانجام به مقصد می رسید یکی از اعضای خانواده ی نامزدتان در را برای شما باز می کند از او می خواهید که نامزدتان را صدا کند یا اینکه خودتان برای صدا کردن او می روید ؟
  • به سمت اتاق نامزدتان می روید ولی کسی آنجا نیست تصمیم می گیرید که گلها را همانجا بگذارید آنها را روی تختخواب می گذارید یا روی طاقچه پنجره ؟
  • بعد زمان خواب فرا می رسد شما و نامزدتان در اتاقهایی مجزا می خوابید صبح وقتی که زمان بیدار شدن می رسد به اتاقش می روید تا ببینید چه می کند . وقتی به اتاقش می رسید او خواب است یا بیدار ؟
  • حالا وقت برگشتن به خانه رسیده است . باز بگویید که برای برگشت کدام راه را انتخاب می کنید راه کوتاه اما ساده یا راه طولانی ولی سرگرم کننده را ؟

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:56  توسط نگار  | 

بعد از انقلاب یا قبل از انقلاب

 وارد خانه که شد دید  لامپ را عوض کرده ام خوشحال شد و کلی تشکر کرد که دیگر دارم مرد می شوم و از این حرفها . اما وقتی که گفتم که آن را از تعاونی دادگستری آورده اند از ناراحتی صورتش سرخ شد . بعد هم چراغ را خاموش کرد و لامپ را باز کرد و گفت : شما فکر می کنید پدرتان بعد از انقلاب با قبل از انقلاب تفاوت کرده است که گفته اید برایتان لامپ بیاورند .

« چی می شد اگه مسئولان کشور الانم همین طور بودن ؟ »

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط نگار  | 

 در زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود تمام خصوصیات انسانی دور هم جمع شده بودند و باهم زندگی می کردند و هیچ کدام بر دیگری برتر نبود. یک روز نشاط گفت : بیاید بازی کنیم مثلا قایم باشک !

دیوانگی فریاد زد : آره قبول من چشم می گذارم . چون کس دیگری توان و حوصله پیدا کردن دیوانگی را نداشت همه قبول کردند . دیوانگی چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد یک ... دو ... سه... همه به دنبال جایی بودند تا پنهان شوند . نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از خاک شد . ذکاوت به میان ابرها رفت و اصالت به بالای درخت . هوس به مرکز زمین به را افتاد  ، دروغ  که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت ! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق همه پنهان شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد : هفتاد و دو .. هفتاد و سه ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست کجا برود تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت بود . دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک می شد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست .

نوشته : آرتور پنین لوئیز

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط نگار  | 

دیوید لوچ مشغول تزیین کاج سال نو بود که پسر همسایه هنگام بازی فوتبال با شوتی که زد باعث شد چند چراغ نئون کاج بسوزد ! دیوید بی معطلی به سراغ آقای مالندا پدر پسرک شیطان که یک وکیل معروف بود رفت و از او پرسید : آقای وکیل اگر بچه ای لامپهای کاج عید را بشکند قانونا پدرش نباید خسارت بدهد ؟ آقای مالندا گفت چرا و دیوید ماجرا را تعریف کرد و گفت : پس شما باید 150 دلار خسارت به من بدهید ! آقای وکیل سری تکان داد و گفت : حتما این کار را می کنم اما یادتان نرود که حق مشاوره وکالت من 200 دلار است پس 50 دلار به من بدهکارهستید !

نوشته : کاستون موژه

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:1  توسط نگار  | 

استایلر ذاتا آدم بدی بود آنقدر بد که هیچ کس از مردنش ناراحت نشد .

حتی هنگام ورود به آن دنیا نیز یکسره به دالان جهنم بردنش .

 با این حال آنقدر اشک ریخت و ضجه زد تا یکی از فرشته ها دلش به حال او سوخت و سراغ استایلر رفت

 فرشته گفت : می دانم که فقط یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای اگر آن را بگویی همان کار خوب کمکت می کند تا به بهشت بروی .

 استایلر یادش آمد که یک روز موقع ورد به انباری منزلش برای آنکه خانه عنکبوتی را که جلوی در ورودی انبار تار تنیده بود خراب نکند به خودش سختی داد و از پنجره داخل شد . وقتی این را به فرشته گفت ، فرشته مهربان خندید و به دستور او عنکبوتی از قسمت بالا که راهروی بهشت بود تارش را پایین فرستاد و استایلر به آن آویزان و راهی بهشت شد .

در همین هنگام عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده و خود را به دست و پای استایلر آویزان کردند تا همراه او به بهشت بروند اما استایلر با بد اخلاقی آنها را پایین انداخت و ....

 در این لحظه فرشته مهربان با تاسف سرتکان داد و گفت : افسوس تنها به فکر خود بودن باعث شد که همان یک کار خوبی را هم که موجب نجاتت شده بود ضایع کنی . و لحظه ای بعد تار پاره و استایلر در قعر جهنم افتاد . .

 

نوشته : آنیزا پارمنتا

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:33  توسط نگار  | 

در روم باستان عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراطوری روم را در 9 جلد کتاب نوشتند .

سپس کتابها را به تیبریوس عرضه کردند. امپراطور روم پرسید : بهایشان چقدر است ؟

سیبیل ها گفتند : یکصد سکه طلا

تیبریوس آنها را با خشم از خود راند

سیبیلها 3 جلد از کتاب ها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند : قیمت همان صد سکه است !

 تیبروبوس خندیدو گفت : چرا باید برای چیزی که 6 تا و 9 تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم ؟

سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با 3 کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند : قیمت هنوز همان صد سکه است تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد اما اکنون او می توانست فقط فسمتی از آینده امپراطوری اش را بخواند .

مرشد می گوید : قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیت ها چانه نزنیم .

« به قول خودمون شانس فقط یه بار در خونه آدم رو می زنه مواظب باشید از دستش ندید. »

 

منبع : مجله دنیای امروز 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 19:39  توسط نگار  | 
رفته بودم دیدن اهل قبور

عاشقم شد پیرمرد مرده شود !

پای او شل بود و دندانی نداشت

چشمهایش هم کج و هم نیمه کور

روی هر قبری نشستم دیدمش

کم کمک آمد جلو آن لندهور

گفت هفتادو دو ساله روز و شب

می کند از توی قبرستان عبور

بوده ام اما مجرد تا به حال

شاید از روی غرض یا از غرور

دیدمت من را پسندیدی تو هم

پس در و تخته شود امروز جور

سکه چون ارزش ندارد توی قبر

مهریه ت یک لا کفن ، یک دانه گور!

هفت تا میت بشویم رایگان

از فک و فامیلتان ، نزدیک و دور

شیربهایت می شود با نرخ روز

سدر و کافور و کفن ، حد وفور

چون تفاهم هم مهم است این وسط

گاه گاهی مرده ای را هم بشور !

روزهایی راحتی از پخت و پز

جمعه شب ها می رسد کلی نذور!

در بهش زهرا برایت قبر خوب

نصف قیمت می کنم من جفت و جور

گر جوابت مثبت است افتاده ای

هفت شب جشن و عروسی و سرور

من بله گفتم به او با یک دلیل

چون که شوهر گیر می آید به زور!

یک عدد خرما دهان من گذاشت

با کفن روی سرم انداخت تور !

اشهدی خواند و همان جا روی قبر

عقد کرد آخر مرا آن مرده شور !

 

معصومه پاکروان

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:51  توسط نگار  | 

 

یک سرباز که از جنگ بازگشته بود از سانفرانسیسکو به پدر و مادرش تلفن کرد : سلام مامان ، سلام بابا من دارم بر می گردم خونه . می خواستم ازتون اجازه بگیرم که اگر اشکالی نداره یکی از دوستانم را هم همراه خود بیاورم  .

چه اشکالی داره ؟ ما دوست داریم با او آشنا بشویم .

 اما فقط یک چیزی هست که باید بدونید . اون بدجوری در جنگ مجروح شده و یک پا و یک دستش را از دست داده . او هیچ جایی نداره که بره و من می خوام بیاد پیش ما و با ما زندگی کنه .

 من خیلی از شنیدن این خبر متاسفم پسرم شاید ما بتوانیم کمکش کنیم جایی برای زندگی پیدا کنه .

 نه من می خواهم که با ما زندگی کنه .

 ببین پسرم تو نمی دونی چه تقاضایی داری می کنی نگهداری از یک نفر با چنین معلولیتی خیلی مشکله . ما زندگی خودمان را داریم و نمی توانیم اجازه دهیم چیزی مثل این با زندگی ما تداخل کنه . من فکر می کنم بهتره خودت برگردی خونه و این یارو رو فراموش کنی او حتما راهی برای زندگی خودش پیدا خواهد کرد .

 در این لحظه پسر تلفن را قطع کرد و چند روزی پدر و مادرش از او بی خبر بودند. تا آن که پس از چند روز تلفنی از طرف پلیس به آنها شد . به آن ها گفته شد که پسرشان از یک ساختمان بلند خود را به پایین پرت کرده و خود کشی کرده است . پدر و مادر که خیلی ناراحت شده بودند به سانفرانسیسکو پرواز کردندو به اداره پزشکی قانونی مراجعه کردند تا جسد را شناسایی کنند . آنها پس از دیدن جنازه پسرشان به شدت شوکه شدند چون جنازه او یک پا و یک دست بیشتر نداشت .

 پدر و مادر این داستان همانند بسیاری از ما هستند . برای ما دوست داشتن کسانی که حال و روز خوبی دارند کار ساده ای است اما کسانی را که باعث ناراحتی ما می شوند و برای ما دردسر و گرفتاری به وجود می آورند دوست نداریم . ما در واقع از کسانی که مثل خودمان سالم ، با هوش یا خوش قیافه نیستند دوری می کنیم . خوشبختانه در این دنیا یک کسی وجود دارد که با خود ما این گونه رفتار نمی کند  کسی که ما را بدون قید و شرط دوست دارد و در هر شرایطی پذیرای ماست . امشب هنگامی که به رختخواب رفتید دعا کنید خدا به شما قدرتی بدهد که بتوانید مردم را همان طور که هستند بپذیرید و کمکتان کند تا کسانی را که با شما فرق دارند را درک  کنید .

 

منبع : مجله تدبیرو زندگی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:48  توسط نگار  | 
 
  بالا