|
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
|
||
|
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات |
صادقانه جواب بدهید !
بعد از انقلاب یا قبل از انقلاب
وارد خانه که شد دید لامپ را عوض کرده ام خوشحال شد و کلی تشکر کرد که دیگر دارم مرد می شوم و از این حرفها . اما وقتی که گفتم که آن را از تعاونی دادگستری آورده اند از ناراحتی صورتش سرخ شد . بعد هم چراغ را خاموش کرد و لامپ را باز کرد و گفت : شما فکر می کنید پدرتان بعد از انقلاب با قبل از انقلاب تفاوت کرده است که گفته اید برایتان لامپ بیاورند . ![]()
« چی می شد اگه مسئولان کشور الانم همین طور بودن ؟ » ![]()
در زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود تمام خصوصیات انسانی دور هم جمع شده بودند و باهم زندگی می کردند و هیچ کدام بر دیگری برتر نبود. یک روز نشاط گفت : بیاید بازی کنیم مثلا قایم باشک !
دیوانگی فریاد زد : آره قبول من چشم می گذارم . چون کس دیگری توان و حوصله پیدا کردن دیوانگی را نداشت همه قبول کردند . دیوانگی چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد یک ... دو ... سه... همه به دنبال جایی بودند تا پنهان شوند . نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از خاک شد . ذکاوت به میان ابرها رفت و اصالت به بالای درخت . هوس به مرکز زمین به را افتاد ، دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت ! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق همه پنهان شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد : هفتاد و دو .. هفتاد و سه ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست کجا برود تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت بود . دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک می شد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست .
نوشته : آرتور پنین لوئیز
دیوید لوچ مشغول تزیین کاج سال نو بود که پسر همسایه هنگام بازی فوتبال با شوتی که زد باعث شد چند چراغ نئون کاج بسوزد ! دیوید بی معطلی به سراغ آقای مالندا پدر پسرک شیطان که یک وکیل معروف بود رفت و از او پرسید : آقای وکیل اگر بچه ای لامپهای کاج عید را بشکند قانونا پدرش نباید خسارت بدهد ؟ آقای مالندا گفت چرا و دیوید ماجرا را تعریف کرد و گفت : پس شما باید 150 دلار خسارت به من بدهید ! آقای وکیل سری تکان داد و گفت : حتما این کار را می کنم اما یادتان نرود که حق مشاوره وکالت من 200 دلار است پس 50 دلار به من بدهکارهستید ! ![]()
نوشته : کاستون موژه
استایلر ذاتا آدم بدی بود آنقدر بد که هیچ کس از مردنش ناراحت نشد . ![]()
حتی هنگام ورود به آن دنیا نیز یکسره به دالان جهنم بردنش .![]()
با این حال آنقدر اشک ریخت و ضجه زد تا یکی از فرشته ها دلش به حال او سوخت و سراغ استایلر رفت ![]()
فرشته گفت : می دانم که فقط یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای اگر آن را بگویی همان کار خوب کمکت می کند تا به بهشت بروی . ![]()
استایلر یادش آمد که یک روز موقع ورد به انباری منزلش برای آنکه خانه عنکبوتی را که جلوی در ورودی انبار تار تنیده بود خراب نکند به خودش سختی داد و از پنجره داخل شد . وقتی این را به فرشته گفت ، فرشته مهربان خندید و به دستور او عنکبوتی از قسمت بالا که راهروی بهشت بود تارش را پایین فرستاد و استایلر به آن آویزان و راهی بهشت شد . ![]()
در همین هنگام عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده و خود را به دست و پای استایلر آویزان کردند تا همراه او به بهشت بروند اما استایلر با بد اخلاقی آنها را پایین انداخت و .... ![]()
در این لحظه فرشته مهربان با تاسف سرتکان داد و گفت : افسوس تنها به فکر خود بودن باعث شد که همان یک کار خوبی را هم که موجب نجاتت شده بود ضایع کنی . و لحظه ای بعد تار پاره و استایلر در قعر جهنم افتاد . .![]()
نوشته : آنیزا پارمنتا
در روم باستان عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراطوری روم را در 9 جلد کتاب نوشتند .
سپس کتابها را به تیبریوس عرضه کردند. امپراطور روم پرسید : بهایشان چقدر است ؟
سیبیل ها گفتند : یکصد سکه طلا ![]()
تیبریوس آنها را با خشم از خود راند ![]()
سیبیلها 3 جلد از کتاب ها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند : قیمت همان صد سکه است !![]()
تیبروبوس خندیدو گفت : چرا باید برای چیزی که 6 تا و 9 تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم ؟ ![]()
سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با 3 کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند : قیمت هنوز همان صد سکه است تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد اما اکنون او می توانست فقط فسمتی از آینده امپراطوری اش را بخواند . ![]()
مرشد می گوید : قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیت ها چانه نزنیم .
« به قول خودمون شانس فقط یه بار در خونه آدم رو می زنه مواظب باشید از دستش ندید. » ![]()
منبع : مجله دنیای امروز
عاشقم شد پیرمرد مرده شود !![]()
پای او شل بود و دندانی نداشت
چشمهایش هم کج و هم نیمه کور
روی هر قبری نشستم دیدمش
کم کمک آمد جلو آن لندهور
گفت هفتادو دو ساله روز و شب
می کند از توی قبرستان عبور
بوده ام اما مجرد تا به حال
شاید از روی غرض یا از غرور
دیدمت من را پسندیدی تو هم ![]()
پس در و تخته شود امروز جور
سکه چون ارزش ندارد توی قبر
مهریه ت یک لا کفن ، یک دانه گور!
هفت تا میت بشویم رایگان
از فک و فامیلتان ، نزدیک و دور
شیربهایت می شود با نرخ روز
سدر و کافور و کفن ، حد وفور
چون تفاهم هم مهم است این وسط
گاه گاهی مرده ای را هم بشور !
روزهایی راحتی از پخت و پز
جمعه شب ها می رسد کلی نذور!
در بهش زهرا برایت قبر خوب
نصف قیمت می کنم من جفت و جور
گر جوابت مثبت است افتاده ای
هفت شب جشن و عروسی و سرور
من بله گفتم به او با یک دلیل
چون که شوهر گیر می آید به زور!
یک عدد خرما دهان من گذاشت
با کفن روی سرم انداخت تور !
اشهدی خواند و همان جا روی قبر
عقد کرد آخر مرا آن مرده شور !![]()
معصومه پاکروان
یک سرباز که از جنگ بازگشته بود از سانفرانسیسکو به پدر و مادرش تلفن کرد : سلام مامان ، سلام بابا من دارم بر می گردم خونه . می خواستم ازتون اجازه بگیرم که اگر اشکالی نداره یکی از دوستانم را هم همراه خود بیاورم .
چه اشکالی داره ؟ ما دوست داریم با او آشنا بشویم . ![]()
اما فقط یک چیزی هست که باید بدونید . اون بدجوری در جنگ مجروح شده و یک پا و یک دستش را از دست داده . او هیچ جایی نداره که بره و من می خوام بیاد پیش ما و با ما زندگی کنه . ![]()
من خیلی از شنیدن این خبر متاسفم پسرم شاید ما بتوانیم کمکش کنیم جایی برای زندگی پیدا کنه .
نه من می خواهم که با ما زندگی کنه . ![]()
ببین پسرم تو نمی دونی چه تقاضایی داری می کنی نگهداری از یک نفر با چنین معلولیتی خیلی مشکله . ما زندگی خودمان را داریم و نمی توانیم اجازه دهیم چیزی مثل این با زندگی ما تداخل کنه . من فکر می کنم بهتره خودت برگردی خونه و این یارو رو فراموش کنی او حتما راهی برای زندگی خودش پیدا خواهد کرد .
در این لحظه پسر تلفن را قطع کرد و چند روزی پدر و مادرش از او بی خبر بودند. تا آن که پس از چند روز تلفنی از طرف پلیس به آنها شد . به آن ها گفته شد که پسرشان از یک ساختمان بلند خود را به پایین پرت کرده و خود کشی کرده است . پدر و مادر که خیلی ناراحت شده بودند به سانفرانسیسکو پرواز کردندو به اداره پزشکی قانونی مراجعه کردند تا جسد را شناسایی کنند . آنها پس از دیدن جنازه پسرشان به شدت شوکه شدند چون جنازه او یک پا و یک دست بیشتر نداشت . ![]()
پدر و مادر این داستان همانند بسیاری از ما هستند . برای ما دوست داشتن کسانی که حال و روز خوبی دارند کار ساده ای است اما کسانی را که باعث ناراحتی ما می شوند و برای ما دردسر و گرفتاری به وجود می آورند دوست نداریم . ما در واقع از کسانی که مثل خودمان سالم ، با هوش یا خوش قیافه نیستند دوری می کنیم . خوشبختانه در این دنیا یک کسی وجود دارد که با خود ما این گونه رفتار نمی کند کسی که ما را بدون قید و شرط دوست دارد و در هر شرایطی پذیرای ماست . امشب هنگامی که به رختخواب رفتید دعا کنید خدا به شما قدرتی بدهد که بتوانید مردم را همان طور که هستند بپذیرید و کمکتان کند تا کسانی را که با شما فرق دارند را درک کنید . ![]()
منبع : مجله تدبیرو زندگی
|
|