|
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
|
||
|
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات |
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم
منبع : عصر ایران 2
روزی تمامی عناصر طبیعت به سراغ عارفی آمدند آب گفت من از این زندگی بی انتها و تکراری خسته ام هر روز باید یک مسیر را بروم یا در جایی بمانم .
خورشید نیز رو به عارف کرد و گفت من هم خسته ام ازاین رکود و یکجا ماندن و نور افشانی ، تنوعی در کارم نیست .
باد نیز به صدا در آمد : من نیز خسته ام امروز اینجا فردا آنجا از رفتن خسته ام .
مار از پشت سنگی بیرون آمد و اظهار خستگی کرد و گفت نمی شد به خدا بگویی کار ما را عوض کند و ما را از یک نواختی در بیاورد .
عارف با خود اندیشید ناگهان خفاش را دید گفت : شنیدی چه گفتند آیا به خدا بگویم به نظر تو چه کار کنم .
خفاش گفت :اینها نمی دانند که وظیفه ایشان در همین است پس تو کاری برای آنها نمی توانی بکنی و بیخود به سراغ خدا نرو . زندگی همین است . اگر به فرمان خدا آمده ایم باید به دنبال هدفی که او مشخص کرده نیز باشیم و اعتراض نکنیم .
آب رو به خفاش کرد و گفت : از این به بعد من می دانم تو اگر از من بخوری می میری .
خورشید گفت : هر جا تو را ببینم می سوزانمت .
باد گفت : هر وقت پرواز کنی بالهایت را می شکنم .
مار گفت : ببینمت نیشت می زنم .
خفاش ترسید و به غاری پناه برد و رو به آسمان به خدا گفت : پروردگارا من توکل به تو دارم و از شر اینها به تو پناه می آورم با وجود همه این تهدیدها من به دنبال هدفی که برای آن خلقم کردی می روم .
ندا آمد :ای خفاش چون تو به من توکل کردی نگران مباش در سینه تو شیری قرار دادم که تو را محتاج آب نکند و و هر وقت تشنه بودی از آن شیر بنوش ،تو را با روز کاری نباشد تا خورشید تو را ببیند ، روزها تو را خواب می کنم و شبها بیرون بیا تا از سوختن در امان باشی ، باد بر تو غلبه نخواهد کرد زیرا بالهایت را به گونه ای ساختم که در باد نیز به راحتی حرکت کنی و در سرگین تو بویی قرار دادم تا مار از بوی آن بدش بیاید .
((کاش توکل ما انسانها نیز به پروردگار یکتا ذره ای از توکل خفاش بود اگر بود خدا چه ها که به ما نمی داد .))
منبع : مجله اطلاعات هفتگی
اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در
نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس
صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟
»
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند
و حتي ماشين او را تعمير کردند.
شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا
قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که
صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:
« ما نمي توانيم اين را به تو
بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي
کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت
کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:
« ما نمي توانيم اين را به تو
بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام
را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين
سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي
توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به
ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد
تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ
اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را
زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را
وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا
371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382
سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح
است . اکنون تو يک راهب هستي.
ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به
مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است
کليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را
هم به او بدهند..
راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در
سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد
و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که
از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز
کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و
متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا
شگفت انگيز و باور نکردني بود.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه
چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون کسي که
اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو کف دستش بگذارم
پدر جولی در حال رد شدن از جلوی درب اتاق دخترش بود که تمیزی غیر عادی اتاق و مرتب بودن وسایلی که همیشه در سر حد بی نظمی بودند نظرش را جلب کرد . پدر وارد اتاق دخترش شد و چشمش به نامه ای افتاد که روی تختخواب مرتب شده جولی قرار داشت . روی آن نوشته شده بود:« برای پدر»
با دیدن آن نامه پدر به شدت نگران شد دلش برای دختر لوس و دردانه اش که فقط 16 سال داشت به شدت شور می زد . او با دستانی لرزان در حالی که عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود در پاکت را باز کرد و نامه را خواند :
« پدر عزیزم امیدوارم که منو ببخشی من یک روز برای دیدنت به خونه برمی گردم اما معلوم نیست که اون روز چند ماه یا حتی چند سال دیگه باشه . از من ناراحت نشو من عاشق تو و مادرم هستم به همین خاطر نمی تونستم با کاری که کرده ام به خونه برگردم آخه من شریک زندگی ام رو بدون نظر تو و مادر پیدا کرده ام . او یک انسان واقعی و فوق العاده است . خیلی مهربونه ، ولی مطمئن هستم که تو و مادر هرگز اونو به عنوان داماد تنها دخترتون نمی پذیرید . آخه اون مثل دوره گردها لباس می پوشه و روی تمام دست ها و بدنش پر از خال کوبیه . اون پول نداره تنها چیزی که داره یه تریلی است که اونو درست وسط جنگل پارک می کنه . ما پشت همون تریلی زندگی می کنیم و در کنار هم خیلی خوشبخت هستیم .
پدر سعی نکن دنبال ما جنگل ها رو بگردی چون حالا دیگه برای برگردوندن من به خونه خیلی دیر شده آخه ما چند ماه پیش با هم به کلیسا رفتیم و پدر روحانی که آشنای پل بود ما رو به عقد هم در اورد . الان من باردارم اگر چه پدر بچه ام 25 سال از من بزرگ تره اما من در کنار اون احساس آرامش می کنم . ما تصمیم داریم که صاحب 7،6تا بچه بشیم آخه هر دومون عاشق بچه ها هستیم . ما به هم قول دادیم که فقط به بچه ها مون محبت کنیم . پل تو کار خرید و فروش مواد مخدره و به همین خاطر مطمئنیم در آینده وضع مالی خوبی داشته باشیم . البته وضع مالیمون اگه خوب بشه قراره به بچه های بی گناهی که بیماری ایدز دارند کمک کنیم . پدر من دیگه 16 سالمه و خوب می دونم که چطور از خودم مراقبت کنم . اصلا نگران نباش بهت قول میدم که چند سال دیگه بیام تا تو ومامان در آرزوی دیدن نوه هاتون نباشید .
« پدر خیلی دوست دارم و همیشه به یادت هستم . قربان تو دخترت »
پس از خواندن نامه دنیا روی سر پدر خراب شد . او برای مدتی روی تخت جولی نشست دست و پایش کار نمی کرد حتی مغزش هم از کار افتاده بود و نمی دانست باید چه کار کند . فقط از ته دل آرزو می کرد در خواب باشد . پدر سرش را برگرداند و روی میز توالت جولی چشمش به پاکت نامه دیگری افتاد ، روی پاکت نوشته شده بود :« برای پدر ، لطفا بعد از نامه اول خوانده شود .» با دیدن نامه پدر بیش از پیش وحشت زده شد و پاکت نامه را با حرص پاره کرد و نامه دوم را خواند :
« پدر عزیزم امیدوارم که منو ببخشی . می دونم که خیلی ناراحتت کردم اما بودن که هیچ کدوم از چیزهایی که در نامه اول نوشتم راست نبود . من الان خونه عمه بتی هستم . دیروز کارنامه ام رو با کلی نمرات افتضاح گرفتم به همین خاطر ترسیدم امروز به خونه بیام . فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم که توی این دنیای بزرگ می تونه اتفاقات خیلی بدتری هم برای ما بیفته اتفاقاتی که به مراتب تو رو از دیدن یک کارنامه با نمرات بد بیشتر ناراحت می کنه . حالا کارنامه داخل کشوی میز تحریرمه وقتی نمرات منو دیدی اگه تصمیم گرفتی که مثل سال قبل باهام دعوا نکنی و کتکم نزنی بیا دنبالم تا با هم بریم خونه . »
« پدر دوست دارم می دونم که تو هم بهترین ها رو برای من می خوای اما همه چیز با عشق و محبت بهتر و آسون تر پیش می ره . »
منبع : مجله کانون خانواده
در اولین طبقه بر روی دری نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد ؛بچه های دوست داشتنی دارند .
دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خوبه ولی دوست دارم بالاتری ها را هم ببینم چگونه اند ؟
پس به طبقه بالای رفتند .در طبقه دوم نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد ؛بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند . دختر گفت : هووووووم ... طبقه بالاتر چه جوریه ؟
طبقه سوم : این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی ،چهره ای زیبا و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند .
دختر : وای چه قدر وسوسه انگیزهستند ولی بریم بالاتر و دوباره رفتند .
طبقه چهارم : این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه ها ی دوست داشتنی ، چهره ی زیبا و دارای اهداف عالی در زندگی می باشند .
آن دو واقعا به وجد آمده بودند . دختر:وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکن است در طبقه آخر باشد . پس به طبقه پنجم رفتند .
روی تابلو نوشته بود : از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم و روزخوبی را برای شما آرزومندیم . این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند .
منبع سایت عصر ایران
|
|