تبليغاتX
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
 
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات
 
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟

مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.

خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟

مرد مي گويد من خوابيده بودم.

خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .

مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:11  توسط نگار  | 
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).

 او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.

منبع : عصر ایران
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 15:26  توسط نگار  | 
  يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.

بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.
اصرارهای پسرکوچولوی اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی … به من می گی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره.
 |+| نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 14:14  توسط نگار  | 
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 12:44  توسط نگار  | 
روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود با هیجان نزد او آمد و گفت : سقراط می دانی درباره یکی از شاگردانت چه شنیده ام ؟

سقراط پاسخ داد : لحظه ای صبر کن . قبل از این که سخنی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.

 مرد پرسید: سه پرسش ؟

سقراط گفت : بله درست است قبل از این که درباره شاگردم با من صحبت کنی لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم .

نخستین پرسش حقیقت است . مطمئنی آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد ؟

مرد گفت : نه فقط درباره اش شنیده ام.

 سقراط گفت : بسیار خوب پس نمی دانی که خبر درست است یا نادرست .

حالا پرسش دوم: آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است ؟

مرد پاسخ داد : نه برعکس .

سقراط ادامه داد : پس می خواهی خبر بدی از شاگردم که حتی درباره آن مطمئن هم نیستی بگویی ؟

 مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت .

سقراط ادامه داد : پرسش سوم سودمند بودن است . آن چه را که می خواهی درباره شاگردم به من بگویی برایم سودمند است ؟

مرد گفت : نه

سقراط نتیجه گیری کرد : اگر می خواهی حرفی بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا آن را به من می گویی ؟

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 19:21  توسط نگار  | 
این تست تلاش می کند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهد .

1 – پایان دنیا نزدیک است اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید کدام را انتخاب می کنید ؟

الف : خرگوش     ب : گوسفند     پ : گوزن     ت : اسب

2 – به آفریقا رفته اید به هنگام بازدید از یکی از قبیله ها آنها اصرار می کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید کدام را انتخاب می کنید ؟

الف : میمون     ب : شیر      پ : مار     ت : زرافه

3 – فرض کنید خطای بزرگی انجام داده اید و برای مجازات شما تصمیم گرفته شده که به جای انسان شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آوردند کدام را انتخاب می کنید ؟

الف : سگ     ب : گربه     پ : اسب   ت : مار

4 – اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید کدام را انتخاب می کردید ؟

الف : شیر     ب : مار     پ : تمساح     ت : کوسه

5 – یک روز با حیوانی برخورد می کنید که می تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند دلتان می خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد ؟

الف : گوسفند     ب : اسب     پ : خرگوش     ت : پرنده

6 – اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست آموز کنید کدام یک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می کردید ؟

الف : دایناسور    ب : ببر     پ : خرس قطبی     ت : پلنگ

7 – اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر باشید کدام را انتخاب می کردید ؟

الف : شیر     ب : گربه     پ : اسب     ت : کبوتر

پاسخ :

1 – در زندگی واقعی برای چه نوع آدمهای جذابیت و کشش دارید .

الف : خرگوش – کسانی که دارای شخصیت دوگانه هستند به سردی یخ در ظاهر و به گرمی آتش در باطن

ب : گوسفند – مطیع و آرام

پ : گوزن – زیبا و آداب دان

ت : اسب – کسانی که غیر قابل جلوگیری بی بند و بارو آزاد هستند .

2- در فرایند ابراز عشق و درخواست ازدواج کدام رویکرد برای شما خوشایندتر و موثرتر است .

الف : میمون – مبتکر و با ذوق که هیچگاه احساس خستگی نکنید .

ب : شیر – سر راست ، صاف و پوست کنده به شما بگوید که دوستتان دارد .

پ : مار – دمدمی مزاج ، پرنوسان ، نفس گرم و عشق سرد .

ت : زرافه – صبور ، هرگز شما را رها نکند .

3 – دلتان می خواهد معشوقتان چه عقیده ای درباره شما داشته باشد .

الف : سگ – با وفا ، صادق ، ثابت قدم

ب : گربه – شیک و زیبا

پ : اسب – خوش بین

ت : مار – انعطاف پذیر

4 – چه اتفاقی باعث می شود که شما رابطه تان را قطع کنید .

الف : شیر – متکبر و خودخواه ، امرو نهی کن

ب : مار – هیجانی و دمدمی مزاج ، نمی دانید چگونه او را خوشحال کنید .

پ : تمساح – خونسرد ، بیرحم و سنگدل

ت : کوسه – نا امن

5 – دوست دارید چه نوع رابطه ای با او برقرار کنید

الف : گوسفند – سنتی ، بدون آن که چیزی بگوئید او بفهمد چه می خواهید ، ارتباط برقرار کردن از طریق قلب ها

ب : اسب – هر دو بتوانید درباره همه چیز با هم صحبت کنید و هیچ چیز مخفی در میان نباشد .

پ : خرگوش – رابطه ای که همیشه خود را گرم و عاشق او حس کنید .

ت : پرنده – رابطه ای پایدار و طولانی و بالنده

6 – درباره ازدواج چه فکری می کنید

الف : دایناسور – شما خیلی بدبین هستید و فکرمی کنید این روزها دیگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد .

ب : ببر – شما به ازدواج به صورت یک چیز گرانبها فکر می کنید پس از آن که ازدواج کردید پیوند زناشویی و همسرتان را بسیار با ارزش و گرامی می دارید .

پ : خرس قطبی – شما از ازدواج می ترسید فکر می کنید آزادیتان را از شما خواهد گرفت .

ت : پلنگ – شما همیشه طالب ازدواج بوده اید ولی در واقع شناخت دقیقی از آن ندارید .

7 – در این لحظه به عشق چگونه فکر می کنید .

الف : شیر – شما همیشه تشنه عشقید و می توانید هر کاری برای آن بکنید اما به راحتی در دام عشق نمی افتید .

ب : گربه – شما خیلی خود محور و خود خواهید . شما فکر می کنید عشق چیزی است که می توانید به دست آورید و هرگاه که خواستید آن را دور بیاندازید .

پ : اسب : شما نمی خواهید در قید و بند یک رابطه پایدار قرار بگیرید .

ت : کبوتر – شما به عشق به صورت یک تعهد دو طرفه فکر می کنید .

      

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:18  توسط نگار  | 
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندانی گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.آن تابلوها تصاویری بودنداز جنگل به هنگام غروب،رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند،رنگین کمان وقطرات شبنم بر گلبرگ های یک گل سرخ...
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد،اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد:
اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بودند،ودر جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردی در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت که پنجره اش باز بود و از دودکش آن دود برمی خواست.
تصویر دوم هم کوههایی را نشان می داد که ناهموار بودند ،، قله هایش تیز و دندانه دار،و آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرهایش آبستن آذرخش،بارش تگرگ و باران سیل آسا در آن تصویری بی رحم را به رخ می کشید.
اما وقتی با دقت تابلو را می نگریستی ،در بریدگی صخره ای، جوجه ی عقابی را می دیدی که در میان غرش وحشیانه طوفان،در کنج لانه آرام گرفته بود .
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که بهترین تصویر آرامش،آرامش تابلو دوم است،و بعد توضیح داد که،آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر وصدا ،بی مشکل،و بدون کار سخت یافت شود، آن چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت،آرامش در قلبمان حفظ شود،و این تنها معنای حقیقی آرامش است.

از طرف دوست خوبم گل همیشه بهار
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:43  توسط نگار  | 

مشتی حسن حال شما چطوره ؟               حالت امسال شما چطوره ؟

مشتی حسن کافر و دهری شدی              اومدی از دهات و شهری شدیِِِ

این چیه پاته ؟ آخه گیوه هات کوش          کی گفته دمپایی صندل بپوش ؟

ای شده از قاطر خود منصرف               نمره پیکان تو تهران – الف

گله رو که هی می زدی یادته ؟               کوه و کمرنی می زدی یادته ؟

یادته اون سال که با مشتی شعبون            ماه صفر راهی شدین خراسون

یادت میاد ربابه دستش درست                کنار چشمه رخت ها تو می شست

یادته دستاتو حنا می ذاشتی                     شب که می شد درها رو وا می ذاشتی

تو دهتون سرقت و دزدی نبود                 کار واسه همسایه، مزدی نبود

قبل شما جن ها ی طفل معصوم               صبح سحر جمع می شدن تو حموم

لنگ و قطیفه توی بقچه هاشون               نگاه آدما به سم پاشون

نه زن سحر بیرون خونه می رفت           نه جن به حموم زنونه می رفت

جن واسه خانم ها یه جور خیال بود          اونم که تازه جن نبود و آل بود

مشدی حسن چا ی و سماورت کو ؟         سینی باقالی و گلپرت کو ؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت           بوی چپق نمی ده عطر پیپت

مشدی حسن قربو میز و فایلت               قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه مشدی                میون شهریا غریبه مشدی

چقدر خوبه تو چله زمستون                 سنبل طیب و کاستی و دهستون

کنج اتاق یه جای خلوت و دنج               شربت نعنا و بهار نارنج

کرسی و چای و هل و هورتش خوبه      خارش و خمیازه و چرتش خوبه

عطر چلو که از خونه در می رفت         تا هف تا کوچه اون طرف تر می رفت

شیطونه وقتی رخنه تو دل می کرد         بوی غذا روزه رو باطل می کرد

اون زمونا که نقل تربیت بود                آدم کشی یه جور معصیت بود

کسی ، کسی رو سرسری نمی کشت      به خاطر دری وری نمی کشت

معنی نداره توی عصر سی دی             بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

پدر با ترس و لرز و با احتیاط             می کشه سیگارشو کنج حیاط

پسر که بی کراکه تب می کنه               بدون ترس و لرز حب می کنه

مادره با خفت و خونه داری                 می سازه اما دختره فراری

اگر دیدی دختره دست تکون داد            یه وقت بهت چراغ سبز نشون داد

بپا یه وقتی دست و پات شل نشه           پنالتیش از صد قدمی گل نشه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی                 دوره آخرالزمونه مشدی ...!

 

منبع :اطلاعات هفتگی            

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 10:54  توسط نگار  | 
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود. هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند. روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند. امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.


نقل از سايت عصر ايران

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12:7  توسط نگار  | 

فنجان قهوه را تعارفش کردم وقتی نگاهش کردم دلم برایش سوخت .. .

 اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین و ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد .

هنوز قهوه اش را تمام نکرده بود که گفت : آماده شو که می خواهیم جایی برویم ...

همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد .

- امروز قول نامه اش کردم .. بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ....

ناگهان روی مبل ولو شد ...

سیانور اثرکرده بود !

 

«  باور کنید محسن حالش خوبه من هیچ کاری نکردم . »

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:53  توسط نگار  | 
 
  بالا