X
تبلیغات
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
 
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات
 
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!

دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم

منبع : عصر ایران 2

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 10:7  توسط نگار  | 
روزی زنی جوان به خانه ی مادر بزرگش رفت و در مورد زندگی و مشکلاتش با او درد دل کرد . و مستاصل شده و امیدش را از دست داده  و از تلاش و مبارزه ی بیهوده خسته شده بود. به نظر می رسید که هر وقت یکی از مشکلاتش حل می شد مشکل دیگری بر سر راه زندگی اش پدیدار می گشت .  مادر بزرگ او را به آشپزخانه برد . سه قابلمه را از آب پر کرد و آنها را روی اجاق گاز گذاشت . سپس زیر آنها را با بالاترین درجه روشن کرد . چند دقیقه ی بعد آب قابلمه ها جوش آمدند . مادر بزرگ چند هویج داخل قابلمه ی اول ، چند تخم مرغ داخل قابلمه ی دوم و مقداری دانه ی قهوه داخل قابلمه ی سوم ریخت . بعد بدون آنکه حرفی بزند گداشت آنها بجوشند . بیست دقیقه ی بعد اجاق را خاموش کرد . هویج ها را از قابلمه خارج کرد و داخل کاسه ای قرار داد ، تخم مرغ ها را نیز و بعد قهوه را با ملاقه داخل کاسه ای ریخت . رو به نوه اش کرد و پرسید : هر چه می بینی به من بگو .                    زن پاسخ داد : چند هویج ، تخم مرغ و قهوه می بینم .                                                مادر بزرگ او را به کاسه ها نزدیک تر کرد و از او خواست به هویج ها دست بزند.          زن این کار را کرد و متوجه شد که هویج ها نرم شده اند . سپس مادربزرگ از او خواست که تخم مرغی را بردارد و آن را بشکند . زن پس از شکستن پوست تخم مرغ محتویات سفت شده ی آن را دید . در آخر مادربزرگ از او خواست که جرعه ای قهوه بنوشد. زن این کار را انجام داد و از طعم و رایحه ی خوش قهوه لبخندی به چهره اش نشست . بعد پرسید : مادربزرگ این چه معنایی می دهد ؟ مادربزرگ توضیح داد که هر سه ماده با سختی یکسان مواجه شدند ، آب جوش ، ولی واکنش هر یک متفاوت بود. هویج سخت و سفت پس از قرار گرفتن در آب جوش نرم و ضعیف شد و تخم مرغ آسیب پذیرو شکننده که تنها پوسته ای نازک از محتویات مایع درونش محافظت می کرد پس  از قرار گرفتن در آب جوش سخت و مقاوم شد. اگر چه ماجرای  قهوه به کلی متفاوت بود . قهوه پس از قرار گرفتن در آب جوش ترکیب آب را تغییر داد . حالا تو می خواهی شبیه کدام یک باشی :                                        « هویج ، تخم مرغ یا قهوه ؟»

منبع : مجله راه زندگی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 19:55  توسط نگار  | 

روزی تمامی عناصر طبیعت به سراغ عارفی آمدند آب گفت من از این زندگی بی انتها و تکراری خسته ام هر روز باید یک مسیر را بروم یا در جایی بمانم .

 خورشید نیز رو به عارف کرد و گفت من هم خسته ام ازاین رکود و یکجا ماندن و نور افشانی ، تنوعی در کارم نیست .

 باد نیز به صدا در آمد : من نیز خسته ام امروز اینجا فردا آنجا از رفتن خسته ام .

 مار از پشت سنگی بیرون آمد و اظهار خستگی کرد و گفت نمی شد به خدا بگویی کار ما را عوض کند و ما را از یک نواختی در بیاورد .

 عارف با خود اندیشید ناگهان خفاش را دید گفت : شنیدی چه گفتند آیا به خدا بگویم به نظر تو چه کار کنم .

 خفاش گفت :اینها نمی دانند که وظیفه ایشان در همین است پس تو کاری برای آنها نمی توانی بکنی و بیخود به سراغ خدا نرو . زندگی همین است . اگر به فرمان خدا آمده ایم باید به دنبال هدفی که او مشخص کرده نیز باشیم و اعتراض نکنیم .

 آب رو به خفاش کرد و گفت : از این به بعد من می دانم تو اگر از من بخوری می میری .

 خورشید گفت : هر جا تو را ببینم می سوزانمت .

 باد گفت : هر وقت پرواز کنی بالهایت را می شکنم .

مار گفت : ببینمت نیشت می زنم .

 خفاش ترسید و به غاری پناه برد و رو به آسمان به خدا گفت : پروردگارا من توکل به تو دارم و از شر اینها به تو پناه می آورم با وجود همه این تهدیدها من به دنبال هدفی که برای آن خلقم کردی می روم .

 ندا آمد :ای خفاش چون تو به من توکل کردی نگران مباش در سینه تو شیری قرار دادم که تو را محتاج آب نکند و و هر وقت تشنه بودی از آن شیر بنوش ،تو را با روز کاری نباشد تا خورشید تو را ببیند ، روزها تو را خواب می کنم و شبها بیرون بیا تا از سوختن در امان باشی ، باد بر تو غلبه نخواهد کرد زیرا بالهایت را به گونه ای ساختم که در باد نیز به راحتی حرکت کنی و در سرگین تو بویی قرار دادم تا مار از بوی آن بدش بیاید .

 

((کاش توکل ما انسانها نیز به پروردگار یکتا ذره ای از توکل خفاش بود اگر بود خدا چه ها که به ما نمی داد .))

 

منبع : مجله اطلاعات هفتگی   

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:48  توسط نگار  | 
دو گدا توی یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش و اون یکی یه ستاره داود . مردم زیادی از اونجا رد می شدن به هر دو نگاه می کردن و لی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول می نداختن . یه کشیش از اونجا رد می شد مدتی ایستاد و دید مردم فقط به گدای که پشت صلیبه پول می دن . جلو رفت و گفت : رفیق متوجه نیستی ؟ اینجا یه کشور کاتولیکه تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست . مردم به تو که ستاره داود جلوت گذاشتی پول نمی دن به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدا که صلیب جلوش داره از روی لجبازی هم شده مردم به اون یکی پول می دن نه به تو . گدای پشت ستاره داود بعد از شنیدن حرفای کشیش رو به گدای پشت صلیت کرد و گفت : هی " موشه " نگاه کن کی اومده به برادران " گلدشتین " بازاریابی یاد بده ؟ « گلدشیتین یه اسم فامیل معروف یهودیه »
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 13:14  توسط نگار  | 

 

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:

« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم  . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي.
ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبي يک در  سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون کسي که اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو کف دستش بگذارم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 10:32  توسط نگار  | 

پدر جولی در حال رد شدن از جلوی درب اتاق دخترش بود که تمیزی غیر عادی اتاق و مرتب بودن وسایلی که همیشه در سر حد بی نظمی بودند نظرش را جلب کرد . پدر وارد اتاق دخترش شد و چشمش به نامه ای افتاد که روی تختخواب مرتب شده جولی قرار داشت . روی آن نوشته شده بود:« برای پدر»

با دیدن آن نامه پدر به شدت نگران شد دلش برای دختر لوس و دردانه اش که فقط 16 سال داشت به شدت شور می زد . او با دستانی لرزان در حالی که عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود در پاکت را باز کرد و نامه را خواند :

« پدر عزیزم امیدوارم که منو ببخشی من یک روز برای دیدنت به خونه برمی گردم اما معلوم نیست که اون روز چند ماه یا حتی چند سال دیگه باشه . از من ناراحت نشو من عاشق تو و مادرم هستم به همین خاطر نمی تونستم با کاری که کرده ام به خونه برگردم آخه من شریک زندگی ام رو بدون نظر تو و مادر پیدا کرده ام . او یک انسان واقعی و فوق العاده است . خیلی مهربونه ، ولی مطمئن هستم که تو و مادر هرگز اونو به عنوان داماد تنها دخترتون نمی پذیرید . آخه اون مثل دوره گردها لباس می پوشه و روی تمام دست ها و بدنش پر از خال کوبیه . اون پول نداره تنها چیزی که داره یه تریلی است که اونو درست وسط جنگل پارک می کنه . ما پشت همون تریلی زندگی می کنیم و در کنار هم خیلی خوشبخت هستیم .

پدر سعی نکن دنبال ما جنگل ها رو بگردی چون حالا دیگه برای برگردوندن من به خونه خیلی دیر شده آخه ما چند ماه پیش با هم به کلیسا رفتیم و پدر روحانی که آشنای پل بود ما رو به عقد هم در اورد . الان من باردارم اگر چه پدر بچه ام 25 سال از من بزرگ تره اما من در کنار اون احساس آرامش می کنم . ما تصمیم داریم که صاحب 7،6تا بچه بشیم آخه هر دومون عاشق بچه ها هستیم . ما به هم قول دادیم که فقط به بچه ها مون محبت کنیم . پل تو کار خرید و فروش مواد مخدره و به همین خاطر مطمئنیم در آینده وضع مالی خوبی داشته باشیم . البته وضع مالیمون اگه خوب بشه قراره به بچه های بی گناهی که بیماری ایدز دارند کمک کنیم . پدر من دیگه 16 سالمه و خوب می دونم که چطور از خودم مراقبت کنم . اصلا نگران نباش بهت قول میدم که چند سال دیگه بیام تا تو ومامان در آرزوی دیدن نوه هاتون نباشید .

« پدر خیلی دوست دارم و همیشه به یادت هستم . قربان تو دخترت »

پس از خواندن نامه دنیا روی سر پدر خراب شد . او برای مدتی روی تخت جولی نشست دست و پایش کار نمی کرد حتی مغزش هم از کار افتاده بود و نمی دانست باید چه کار کند . فقط از ته دل آرزو می کرد در خواب باشد . پدر سرش را برگرداند و روی میز توالت جولی چشمش به پاکت نامه دیگری افتاد ، روی پاکت نوشته شده بود :«  برای پدر ، لطفا بعد از نامه اول خوانده شود .» با دیدن نامه پدر بیش از پیش وحشت زده شد و پاکت نامه را با حرص پاره کرد و نامه دوم را خواند :

« پدر عزیزم امیدوارم که منو ببخشی . می دونم که خیلی ناراحتت کردم اما بودن که هیچ کدوم از چیزهایی که در نامه اول نوشتم راست نبود . من الان خونه عمه بتی هستم . دیروز کارنامه ام رو با کلی نمرات افتضاح گرفتم به همین خاطر ترسیدم امروز به خونه بیام . فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم که توی این دنیای بزرگ می تونه اتفاقات خیلی بدتری هم برای ما بیفته اتفاقاتی که به مراتب تو رو از دیدن یک کارنامه با نمرات بد بیشتر ناراحت می کنه . حالا کارنامه داخل کشوی میز تحریرمه وقتی نمرات منو دیدی اگه تصمیم گرفتی که مثل سال قبل باهام دعوا نکنی و کتکم نزنی بیا دنبالم تا با هم بریم خونه . »

« پدر دوست دارم می دونم که تو هم بهترین ها رو برای من می خوای اما همه چیز با عشق و محبت بهتر و آسون تر پیش می ره . »  

 

منبع : مجله کانون خانواده

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:10  توسط نگار  | 
در شهری یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد . این مرکز پنج طبقه داشت و هر کس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند و اگر به طبقه ای می رفتند باید مردی را انتخاب می کردند ولی اگر به طبقه بالاتر می رفتند دیگر اجازه برگشت به طبقه قبل را نداشتند و هر چه به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر می شد . روزی دو دختر که باهم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند .

در اولین طبقه بر روی دری نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد ؛بچه های دوست داشتنی دارند .

 دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خوبه ولی دوست دارم بالاتری ها را هم ببینم چگونه اند ؟

پس به طبقه بالای رفتند .در طبقه دوم نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد ؛بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند . دختر گفت : هووووووم ... طبقه بالاتر چه جوریه ؟

طبقه سوم : این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی  ،چهره ای زیبا و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند .

 دختر : وای چه قدر وسوسه انگیزهستند ولی بریم بالاتر و دوباره رفتند .

طبقه چهارم : این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه ها ی دوست داشتنی ، چهره ی زیبا و دارای اهداف عالی در زندگی می باشند .

آن دو واقعا به وجد آمده بودند .  دختر:وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکن است در طبقه آخر باشد . پس به طبقه پنجم رفتند .

روی تابلو نوشته بود : از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم و روزخوبی را برای شما آرزومندیم . این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند .  

 

منبع سایت عصر ایران

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:54  توسط نگار  | 
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده و به اطراف نگاه می کند جلو رفت و از او پرسید : شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنید ؟ جوان با تعجب جواب داد : ماهی 2000 دلار مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف خود 6000 دلار در آورد و به جوان گفت تو اخراجی این هم حقوق سه ماه تو برو و دیگر اینجا پیدایت نشود . ما اینجا به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند . جوان با خوشحالی از جا جهید و از آنجا دور شد . مدیر از کارمند دیگری که نزدیکش بود پرسید : آن جوان کارمند کدام قسمت بود ؟ کارمند با تعجب گفت ک او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود .
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:17  توسط نگار  | 
   مردي تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداري بسيار اندکي از در آمدش را صرف معاش خود ميکرد و در واقع همسر خود را نيز در اين مکنت وبدبختي با خود شريک نموده بود
تا اينکه روزي از روزها او به بستر مرگ افتاد و ديگر برايش مسلم گرديد که حتما رفتني است . بنابراين در لحظات آخر ، همسرش را نزد خود خواند از او خواست در آخر عمري قولي براي او بدهد و آن اين بود که  تمامي پولهايش را داخل صندوقي گذاشته و درکنار جسد وي  در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنيا آنها را خرج کند . همسرش در حالي که  با نگاهي شفقت انگيز به شوهر در حال نزع مينگريست ، قسم خورد که به قولش وفا کند در روز تشييع و درست وقتي که تمامي مقدمات فراهم شده و مامورين گورستان ميخواستند ميخهاي تابوت را بکوبند ،  زن فريادي  کشيد و گفت : " صبر کنيد يک سفارش او مانده که بايد به اجرا بگذارم . " سپس کيسه سياهي را از کيفش بيرون آورده و آنرا داخل صندوق کوچک درون تابوت قرار داد خواهر خانم که از شرح ماوقع خبردار بود با لحني سرزنش آميز به همسر متوفي گفت : " مگه عقل از سرت پريده ؟ اين چه کاري بود که کردي ؟ آخه  شوهرت اون پولها رو چه جوري ميتونه تو اون دنيا خرج کنه ؟ "
زن پاسخ داد : " من فردي با ايمان هستم و قولي را که به همسرم دادم هيچوقت فراموش نکرده ام . اما براي راحتي او ، تمامي پولها رو به حساب خودم واريز کردم و براش يه چک صادر کردم که بعده نقد کردنش ، بتونه خرجشون کنه "
  نگران نباش

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:35  توسط نگار  | 
دموکراسی می گوید : رفیق، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم
مارکسیسم می گوید : رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم
فاشیسم می گوید : رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن
اسلام حقیقی می گوید : نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسد
اسلام دروغین می گوید : تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، و حرف بزن، امّا آن حرفی را که ما می گوییم
 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 17:49  توسط نگار  | 
 
  بالا