تبليغاتX
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
لعبا - مطالب جالب و خواندنی مجلات
 
 
لعبا - متنهای خواندنی و جالب مجلات
 

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود...

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید... اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم ...
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت . دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سوء استفاده چی ...چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد.. اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما. وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره.


چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست:

       سنگ بعد از این که پرتاب شد

       دشنام .. بعد از این که گفته شد

       موقعیت …. بعد از این که از دست رفت

      و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد



 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:52  توسط نگار  | 
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
 شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

نقل از سایت عصر ایران

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:43  توسط نگار  | 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت به این منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود : (( شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند .

یک پیرزن که در حال مرگ است .

یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است .

یک خانم یا آقا که در رویاهای تان خیال ازدواج با او را دارید .

شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .))

اگر شما بودید چه پاسخی می دادید ؟

قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخ دلیل خودش را دارد :

پیرزن در حال مرگ است شما باید ابتدا او را نجات دهید هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد .

شما باید پزشک را سوار کنید چون قبلا جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم بعدا بتوانید جبران کنید .

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هر گز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید .

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد او نوشته بود :

سویچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانیم .

 راستی اگه شما بودید چی کار می کردید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:19  توسط نگار  | 
روزنامه «دیلی اکسپرس» گزارش داده است که: «مردان 2 برابر زنان به همسر، همکاران و رؤسای خود دروغ می‌گویند. مردان هر روز 6 بار دروغ می‌گویند».

درست است، بنده هم همین نظر را دارم که مردان هر روز 6 بار دروغ می‌گویند، لذا دروغ‌های چند نفر را بررسی می‌کنیم.

نفر اول:

دروغ اول: سلام عزیزم. صبحت به خیر، چقدر خوشگل شدی امروز!
دروغ دوم: وا، چه خوب. بابات اینا شب میان خونه‌مون؟ چه عالی، خیلی خوشحالم کردی.
دروغ سوم: حتماً برات می‌خرم.
دروغ چهارم: الو، عزیزم من الان توی جلسه‌ام.
دروغ پنجم: خورده به در ماشین قرمز شده!
دروغ ششم: اگه بدونی امروز چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!

نفر دوم:

دروغ اول: به خدا قیمت خریدش همینه.
دروغ دوم: نه حاج آقا روزه‌م، نوش‌جان.
دروغ سوم: بحمدالله، اوضاع بهتره.
دروغ چهارم: نه خیر حاج‌آقا، مادر بچه‌ها هستند. تماس گرفتند گفتند التماس دعایشان را به سمع حضرتعالی برسانم.
دروغ پنجم: محتاجیم به دعا.
دروغ ششم: بذار، بچه به دنیا بیاد، براش شناسنامه می‌گیرم. صیغه‌ای و عقدی نداره، بچه‌م، بچه‌مه.

نفر سوم:

آقای محترم بنده از صبح تا حالا 6 مرتبه عرض کرده‌ام که در اغتشاشات اخیر هیچ نقشی نداشته‌ام. من رفته بودم نون بخرم.

نفر چهارم:

دروغ اول: دوستت دارم.
دروغ دوم: دوستت دارم.
دروغ سوم: دوستت دارم.
دروغ چهارم: دوستت دارم.
دروغ پنجم: دوستت دارم.
دروغ ششم: خیلی خیلی دوستت دارم.

نفر پنجم:

دروغ اول: به نام خدا
دروغ دوم: به گزارش خبرنگار ما همانطور که در تصاویر می‌بینید.
دروغ سوم: توجه شما را به گزارش مردمی جلب می‌کنم.
دروغ چهارم: کلیه مسئولان خدوم و زحمت‌کش. . .
دروغ پنجم: . . . وی افزود. . .
دروغ ششم: . . . شاد و سربلند باشید.

نفر ششم:

دروغ اول: لطفاً مساعدت شود. امضا: مدیر
دروغ دوم: اقدام مقتضی مبذول گردد. امضا: مدیر
دروغ سوم: در تسریع این امر بکوشید. امضا: مدیر
دروغ چهارم: کاملاً موافقم. امضا: مدیر
دروغ پنجم: انجام شود. امضا: مدیر
دروغ ششم: همکاری گردد. امضا: مدیر


                                                                                                              شهرام شکیبا

شما چی فکر میکنید ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط نگار  | 
ک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است .
زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:59  توسط نگار  | 
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین فرد جهان بیاموزد.
پسرک چهل روز در بیابان ها راه رفت تا سر انجام به قلعه زیبایی بر فراز کوهی رسید.
مرد فرزانه ای که او می جست آنجا می زیست. اما پسرک به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد که جنب وجوش عظیمی در آن وجود داشت.
تاجران می آمدند و می رفتند، مردم با هم صحبت می کردند وگروه موسیقی می نواخت. میزی مملو از غذاهای لذیذ برای مصرف در آنجا دیده می شد.
دوساعتی طول کشید تا بتواند با مرد فرزانه صحبت کند…
مرد فرزانه بادقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت حالا وقت کافی ندارد که راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد تا به گوشه وکنار قصر سری بزند و دوساعت دیگر برگردد. بعد به او یک قاشق چای خوری داد ودو قطره روغن در آن ریخت وگفت: خواهش می کنم در هین گشت وگذار این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن بیرون بریزد.
پسرک شروع به بالا وپائین رفتن در قصر نمود اما تمام مدت چشم به قاشق داشت تا مبادا روغنی بر زمین بریزد. وقتی برگشت مرد فرزانه گفت: قصر مرادیدی؟ قالیهای ابریشمی! تابلوهای زیبا، کتابخانه و…..
پسرک شرم زده گفت که هیچ ندیده وتنها دغدغه اش نگهداری از روغن بوده است.
مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگر خانه کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.
پسرک با شادی تمام بار دیگر قاشق به دست به تماشای خانه رفت. تمام جاها را دید و در باغ چرخید و دوباره بازگشت. هنگامی که بازگشت تمام آنچه را که دیده بود با جزئیات برای مرد فرزانه تعریف کرد.
مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟ پسرک به قاشق نگریست ودریافت که روغن ریخته است.
فرزانه ترین فرزانگان گفت: ((پس این است راز خوشبختی، که همه شگفتی های جهان را بنگری و هرگز از آن دو قطره روغن درون قاشق غافل نشوی))

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:27  توسط نگار  | 
 به چهار راه زندگی ات رسیده ای اکنون روبه روی چراغ راهنمایی توقف و همچنان منتظری تا کی علامت چراغ سبز و تو بتوانی از چهار راه عبور کنی کمی مکث کن به اطراف توجه کن از خودت بپرس آیا فقط من منتظرم یا اشخاص دیگری نیز دقیقا هم ردیف من منتظر و سر چهارراه توفق کرده اند ؟ چشمانت را ببند و بدان که دقیقا همین نقطه، نقطه انتخاب و سرنوشت سازی است و حالا سریع بگو و حرکت کن به سمت چپ یا به سمت راست بالاخره کدام ؟ انتخاب با توست چرا که جهت و سمتی که هر یک از متوقفان پشت چراغ راهنما به طرز فکرو جهت یابی خود می دهند سرنوشت آنها را رقم خواهد زد خب البته آنها می توانند بدون فکرو تعمق مسیر چپ را انتخاب و در اتوبانی بی سر و ته (مشکلات ) وارد شده و دیگر نه خروجی و نه راه برگشتی نخواهند داشت ( اتوبان گذر عمر بدون بازگشت است ) یا اینکه با فکر و درایت مسیر سمت راست را انتخاب و به تک تک اهداف خویش دست پیدا کنند . البته می توانند بی خیال باشند و دقیقا پشت چراغ راهنما بر سر چهار راه انتخاب ها توقف و اصلا حرکت نکنند در آن صورت مردم را تا چند کیلومتری اطراف خود دچار مشکل و برای همه دردسر درست کنند . پس حق آنهاست که پلیسی عصبانی از راه برسد به شیشه راننده بکوبد و بپرسد آقا شما خوابید ؟ اگه بیدار هستید پس چرا مسیرتان را انتخاب نمی کنید ؟ چرا حرکت نمی کنید همه منتظر حرکت شما هستند بجنبید آقا! بجنبید خانم! بله عجله کنید و گرنه از خوشبختی فاصله می گیرید .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:15  توسط نگار  | 
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.

- حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسارتا“ گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

- پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است!


منبع سایت عصر ایران

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:29  توسط نگار  | 

پسر یک سبزی فروش بعد از سال ها درس خواندن سرانجام از دانشگاه فارغ التحصیل شد و چون کار ییدا نکرد در مغازه پدرش مشغول به کار شد . روزی سبزی فروش از پسرش پرسید : تو در این سال ها چه یاد گرفتی ؟

پسر شروع کرد به شمردن درس هایی که یاد گرفته بود و پدر با حوصله تمام حرف های پسر را گوش کرد.

وقتی صحبت های پسر به پایان رسید پدر پرسید : این همه چیز یاد گرفتی آیا می توانی آنها را به بازار ببری و یک نان سنگک بخری !

 پسر جوابی نداشت . می دانید چرا ؟ چون دانش او به پول نزدیک نشده بود و در همان ذهن او مدفون گشته بود .

به یاد آورید لحظه ای که چندان دور نیست و از شما حتما سوال خواهد شد که آیا با همه دانشی که آموخته اید می توانید نان سنگکی برای خود بخرید ؟فقط با پرداختن به درس و غافل شدن از کاربرد عملی دانشی که می آموزید جوابی برای این سوال نخواهید داشت .

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:25  توسط نگار  | 

مردی در نور کم غروب زن سالخورده یی را دید که در کنار جاده درمانده و منتظر بود . در آن نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد جلوی مرسدس زن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد . در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند . زن با خود گفت : مبادا این مرد بخواهد به من صدمه یی بزند ؟ ظاهرش که بی خطر نبود فقیر و گرسنه هم به نظر می رسید . مرد زن را که در بیرون از ماشینش در سرما بود دید و متوجه آثار ترس در او شد ، گفت : خانم من آمده ام به شما کمک کنم . بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرمتر است . اسم من برایان اندرسون است .

فقط لاستیک اتوموبیلش پنچر شده بود اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت بود . برایان در مدت کوتاه یلاستیک را عوض کرد . زن گفت که اهل سنت لوئیس است و عبوری از آنجا می گذشته . تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود . از او پرسید چه مبلغی بپردازد ؟ هر مبلغی می گفت می پرداخت چون اگر او کمکش نمی کرد هر اتفاقی ممکن بود بیفتد . برایان معمولا برای دستمزدش تامل نمی کرد اما این بار برای دریافت مزد کار نکرده بود برای کمک به یک نیازمند این کار را کرده بود . او به خانم گفته اگر واقعا می خواهد مزد او را بدهد دفعه ی بعد که نیازمندی را دید به او کمک کند و افزود : آن وقت از من هم یادی کنید .

خانم سوار اتومبیلش شد و رفت . چند کیلومتر جلوتر کافه یی دید . به آن کافه رفت تا چیزی بخورد . پیشخدمت زن پیش آمد او همیشه لبخند شیرینی بر لب داشت . لبخند ی که صبح تا شب سر پا بودن هم نتوانست بود محوش کند . آن خانم دید که پیشخدمت حامله است با این حال نگذاشته بود که فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد . آنگاه به یاد برایان افتاد . وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد صورت حساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت . پیشخدمت رفت تا بقیه ی پول را بیاورد اما وقتی برگشت آن خانم رفته بود .

پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت  بعد متوجه شد چیزی روی دستمال سفره نوشته شده با خواندن آن اشک از چشمانش سرازیر شد. « لازم نیست چیزی به من برگردانی من هم در چنین وضعی قرار داشتم . شخصی به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم . اگر واقعا می خواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن و نگذار این زنجیر عشق همین جا به تو ختم شود . » زیر دستمال چهار صد دلار دیگر هم بود . آن شب او به آن نوشته و پول فکر کرد . آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز داشتند .

بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد . شوهرش هم خیلی نگران بود . همان طور که کنارشوهرش نشسته بود آهسته در گوشش گفت « همه چیز درست می شه برایان اندرسون دوست دارم . »

 

منبع :هفت روز زندگی

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:8  توسط نگار  | 
 
  بالا